✍🏻دکتر زینب تبریزی- مدیر دپارتمان مسایل ژئوپولیتیک و استراتژیک انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا

امضای قرارداد صلح غزه در شرمالشیخ مصر، که به عنوان “آتشبس پایدار ترامپ” شناخته میشود، نه تنها نقطه پایانی بر دو سال جنگ ویرانگر اسرائیل و حماس گذاشت، بلکه معماری ژئوپولیتیکی خاورمیانه را از منظر نظریههای روابط بینالملل دگرگون کرد. این توافق، که با میانجیگری مستقیم ایالات متحده و حمایت گسترده کشورهای عربی مانند مصر، قطر و عربستان سعودی به دست آمد، موازنه قدرت منطقهای را به نفع ائتلاف غربی-عربی-اسرائیلی تغییر داد و ایران را در ضعیفترین موقعیت استراتژیک از زمان انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ قرار داده است. از دیدگاه نظریه موازنه قدرت – که توسط هانس مورگنتا و کنت والتز توصیف شده و بر تعادل نیروها برای جلوگیری از سلطه یک قدرت تأکید دارد – این رویداد نشاندهنده ضعف ایران در حفظ تعادل نامتقارن خود از طریق پروکسیها است، در حالی که اتحادهای جدید و ائتلافهای پراگماتیک بر پایه منافع مشترک، بازدارندگی اسرائیل و آمریکا را تقویت کردهاند. تهران اکنون در تقاطع حساسی قرار دارد: بازنگری در استراتژی “صدور انقلاب” یا مواجهه با بحران وجودی که انزوا را به فروپاشی تبدیل میکند، زیرا در ژئوپولیتیک خاورمیانه، اتحادهای اقتصادی-نظامی بر اتحادهای ایدئولوژی غلبه کرده و بازدارندگی سنتی ایران را کماثر ساختهاند. جنگ غزه، که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد و بیش از ۶۷ هزار کشته فلسطینی به همراه داشت، زمینهای برای این تحول فراهم کرد و نظریه بازدارندگی را به چالش کشید. قرارداد صلح، با فازهای تبادل گروگانها، خلع سلاح حماس و بازسازی تحت نظارت بینالمللی، نتیجه فشار نظامی اسرائیل بود که بازدارندگی نامتقارن ایران – یعنی استفاده از پروکسیها برای افزایش هزینههای دشمن بدون درگیری مستقیم – را خنثی کرد. بر اساس مفهوم بازدارندگی والتزی، که بر اعتبار تهدیدها تکیه دارد، حملات اسرائیل به رهبران حماس و قطع مسیرهای تسلیحاتی ایرانی، اعتبار تهران را زیر سؤال برد و همچنین جنگ ۱۲ روزه خرداد۱۴۰۴ برنامه هستهای ایران را مختل کرد، که این امر بازدارندگی هستهای بالقوهاش را نابود ساخت. در نتیجه، اسرائیل کنترل امنیتی بر ۶۰ درصد غزه را حفظ کرد و ظرفیتهای خود را برای تهدیدات بعدی آزاد نمود، در حالی که حماس به عنوان اهرم اصلی ایران مجبور به پذیرش شرایط شد.
از منظر نظریه موازنه قدرت، این تحولات تعادل منطقهای را برهم زد و خاورمیانه را از یک سیستم دوقطبی ایدئولوژیک به یک موازنه نابرابر سوق داد. پیش از قرارداد، ایران با “محور مقاومت” خود – شامل سوریه، حزبالله، حماس و حوثیها – تلاش میکرد تا از طریق این پروکسیها، سلطه آمریکا-اسرائیل را متعادل کند، اما حالا این استراتژی شکست خورده است. نظریه والتز تأکید میکند که قدرتها برای بقا اتحاد تشکیل میدهند یا موازنه میکنند، و در اینجا ائتلاف غربی-عربی-اسرائیلی با گسترش اتحادهای ابراهیم، یک بلوک متحد ایجاد کرده که بیش از ۱۰۰ میلیارد دلار منابع مالی کشورهای خلیج فارس را بسیج میکند. این ائتلاف، بر پایه منافع مشترک اقتصادی مانند امنیت انرژی در تنگه هرمز، نه تنها موازنه قدرت را به نفع خود تغییر داد، بلکه بازدارندگی جمعی را تقویت کرد: پایگاههای آمریکایی در خلیج فارس و حملات اسرائیل، هزینه هرگونه پاسخ ایرانی را به سطح غیرقابل تحمل رسانده است. در مقابل، شرکای ایران مانند چین و روسیه – که در نظریه اتحادهای استیفن والت بر منافع مشترک تأکید دارد – حمایت نکردند، زیرا اولویتهایشان (تجارت برای پکن، اوکراین برای مسکو) با ایدئولوژی تهران همخوانی ندارد، و این امر ایران را در موازنهای نامتوازن قرار داد.
اتحادها و ائتلافهای جدید در این قرارداد، غلبه پراگماتیسم بر ایدئولوژی را نشان میدهند و نظریه ائتلافسازی را در عمل به نمایش میگذارند. استراتژی “صدور انقلاب” ایران، که ریشه در دهه ۱۹۸۰ دارد و هدفش ایجاد اتحادهای ایدئولوژیک شیعه برای بازدارندگی در برابر خریدهای تسلیحاتی عربی بود، حالا در برابر ائتلافهای عملگرا با چالش اساسی مواجه شده است. کشورهای عربی با پیوستن به میانجیگری، اتحادهای خود را بر پایه محاسبات سودمحور بنا کردند: عربستان بازسازی غزه را به شرط حذف عناصر ایرانی مشروط کرده، که این امر بخشی از یک ائتلاف گستردهتر برای موازنه علیه ایران است. بر اساس نظریه والت، اتحادها زمانی پایدار میشوند که تهدید مشترک وجود داشته باشد، و اینجا تهدید “جمهوری اسلامی ایران” کشورهای عربی را به اسرائیل و آمریکا نزدیک کرده است. این ائتلاف نه تنها بازدارندگی نظامی ایجاد کرده – با آزادسازی نیروهای اسرائیل برای لبنان یا مستقیماً ایران – بلکه اقتصادی نیز عمل میکند، زیرا کاهش قیمت نفت اقتصاد تحریمزده تهران را فلج میکند و منابعش برای حفظ نیابتی ها را محدود میسازد.
برای ایران، این تغییرات پیامدهای عمیقی در چارچوب این نظریهها به همراه دارد. در نظریه موازنه قدرت، انزوا به معنای از دست دادن اهرم است، و کشور ما با تورم فزاینده، کاهش ارزش ریال و هزینههای میلیاردی حمایت از حماس، نمیتواند تعادل را بازسازی کند. رسانههای دولتی آتشبس را پیروزی جلوه میدهند، اما هشدارهای مشاورانی مانند ولایتی در مورد درگیریهای جدید، نشاندهنده از دست رفتن بازدارندگی است – تهدید بستن تنگه هرمز حالا خالی به نظر میرسد زیرا دفاع هوایی ایران زیر سوال است. در داخل، نارضایتی عمومی با مقایسه هزینههای جنگ با مشکلات معیشتی، همراه با اعتراضات حجاب ، نظم حاکم را در بحران مشروعیت قرار داده، که این امر اتحاد داخلی را تضعیف میکند.
در نهایت، قرارداد صلح غزه از دیدگاه نظریههای موازنه قدرت، اتحاد و بازدارندگی، ایران را در ضعیفترین نقطه از ۱۳۵۷ قرار داد و یادآوری کرد که اتحادهای اقتصادی-نظامی بر ایدئولوژی غلبه کردهاند. تهران برای بقا باید استراتژی “صدور انقلاب” را بازنگری کند ( شاید با تشکیل اتحادهای جدید پراگماتیک یا تمرکز بر موازنه داخلی ) وگرنه انزوا به بحران وجودی منجر خواهد شد: فروپاشی اقتصادی، شورشها و از دست رفتن کامل نفوذ. زمان به نفع جمهوری اسلامی ایران نیست؛ بدون تجدیدنظر در این نظریههای کلاسیک، محور مقاومت به تاریخ میپیوندد و جمهوری اسلامی با تهدیدی جدی مواجه میشود که بازدارندگیاش را کاملاً بیاثر میسازد. این لحظه، فرصتی برای چرخش است، اما هشداری از اینکه در خاورمیانه جدید، قدرت واقعی در ائتلافهای سودمحور و بازدارندگی جمعی نهفته، نه در شعائر ایدئولوژیک.
با سلام، به زعم بنده ، تحلیل مقاله، نسبت جایگاه کنونی ج ا ا واقع بینانه و علمی بود، دستمریزاد