مقالات اعضا

ستیز غم انگیز و هولناک دولت با جغرافیا و تاریخ به عنوان ریشه‌های دوام ایران

✍🏻دکتر زینب تبریزی- مدیر دپارتمان مسایل ژئوپولیتیک و استراتژیک انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا

ایران، به عنوان یکی از کهن‌ترین تمدن‌های بشری، بیش از دو هزار و پانصد سال است که در برابر هجوم‌های بی‌شمار، تغییرات اقلیمی و تحولات سیاسی، دوام آورده است. این بقا را نمی‌توان صرفاً به تصادف یا قدرت نظامی نسبت داد؛ ریشه آن را باید در پیوند عمیق و پایدار میان جغرافیای سرزمینی، تاریخ پویا و میراث تمدنی ایران جست‌وجو کرد. جغرافیای ایران – با رشته‌کوه‌های البرز و زاگرس که چون دیواری طبیعی عمل می‌کنند، دشت‌های وسیع مرکزی که وحدت فرهنگی را تقویت کرده، و دریاهای شمالی و جنوبی که دروازه‌های تبادل تمدنی بوده‌اند – نه تنها مرزهای طبیعی را ترسیم کرده، بلکه هویت جمعی را شکل داده است.

تاریخ ایران، با الگویی از تمرکززدایی نسبی در اداره سرزمین‌های وسیع، همیشه بر پایه وحدت ملی و زبان فارسی به عنوان رکن همبستگی بنا شده است. میراث تمدنی ایران، با نمادهایی چون شاهنامه فردوسی و کتیبه‌های بیستون، این پیوند را تثبیت کرده: یک هویت فراگیر که اقوام را در چارچوب “ایران” به هم متصل می‌کند.این دوام، در مولفه‌های ثابت و متغیر سرزمینی ایران ریشه دارد. مولفه‌های ثابت، مانند جایگاه ژئوپولیتیک در تقاطع شرق و غرب، یا تنوع قومی که از هزاره‌ها پیش به عنوان ثروتی فرهنگی عمل کرده، همیشه پایدار بوده‌اند. مولفه‌های متغیر – حکومت ها، ساختارهای سیاسی اجتماعی– نیز در بستر این جغرافیا و تاریخ، به جای تخریب، بیشتر به تقویت وحدت منجر شده‌اند. این الگو، ایران را به عنوان یک “سرزمین واحد” حفظ کرده، جایی که تنوع، نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان منبع قدرت عمل می‌کند.

با این حال، سیاست‌های فعلی به ویژه در دوره ریاست‌جمهوری مسعود پزشکیان – مسیری را در پیش گرفته که نه تنها با این بنیان‌ها همخوانی ندارد، بلکه در خوش‌بینانه‌ترین حالت، ستیزی غم‌انگیز با جغرافیا و تاریخ ایران است. این طرح‌ها، از رئیس‌جمهورهای استانی تا فدرالیسم، آموزش به زبان مادری، بومی‌گزینی افراطی و انتقال پایتخت از تهران، اگر به مرحله اجرا برسند، می‌توانند پیوندهای تمدنی را تضعیف کنند و به جای تقویت وحدت، زمینه‌ساز تفرقه شوند. هر کدام از این سیاست‌ها، به نحوی، مرکزیت تاریخی و جغرافیایی ایران را به چالش می‌کشد و وحدت سرزمینی را در معرض خطر قرار می‌دهد. در ادامه، به بررسی این موارد می‌پردازیم.

۱_رئیس‌جمهورهای استانی؛ از تمرکززدایی به جدایی‌طلبی پنهان:
ایده “هر استان یک رئیس‌جمهور”، که اخیراً توسط رئیس‌جمهور پزشکیان مطرح شده، ظاهراً برای افزایش کارایی اداری و توجه به مسائل محلی پیشنهاد می‌شود. اما این طرح، ریشه در جغرافیای ایران ندارد؛ سرزمینی که همیشه با تمرکز مرکزی اداره شده تا از پراکندگی قدرت و تجزیه جلوگیری کند. اجرای این ایده، با ایجاد مراکز قدرت موازی، نه تنها انسجام ملی را مختل می‌کند، بلکه با جغرافیای پراکنده ایران – که نیازمند هماهنگی مرکزی برای مدیریت منابع آبی و امنیتی است – ستیز دارد. منتقدان آن را “فدرالیسم پنهان” می‌دانند که می‌تواند به دیکتاتوری‌های محلی منجر شود، و در عمل، وحدت سرزمینی را به چالش بکشد.
۲_فدرالیسم؛ خیال‌پردازی ایدئولوژیک در برابر واقعیت تاریخی:
فدرالیسم، به عنوان تقسیم قدرت میان مرکز و ایالات، در کشورهای چندقومی مانند آمریکا یا آلمان کارآمد است، اما در ایران – با تاریخ متمرکز و میراث ایرانشهری – بیشتر به ابزاری برای تجزیه‌طلبی تبدیل شده است. بحث‌های اخیر در محافل سیاسی، از جمله حمایت برخی از فعالان اقوام، فدرالیسم را به عنوان “حق تعیین سرنوشت” ترویج می‌کنند، اما این دیدگاه با جغرافیای ایران – که اقوام را در شبکه‌ای به‌هم‌پیوسته از جاده‌های ابریشم و رودخانه‌های مشترک قرار داده – ناسازگار است. سیاست‌های فعلی، با تأکید بر فدرالیسم، میراث تمدنی ایران را نادیده می‌گیرد و به جای حل مسائل محلی با روش های حساب شده و مطالعه شده، به سمت تفرقه قومی سوق می‌دهد. این، نه دوام، بلکه نابودی بنیان‌های سرزمینی را رقم می‌زند.
۳_آموزش به زبان مادری؛ تضعیف هویت ملی به بهانه تنوع:
اصل ۱۵ قانون اساسی ایران، آموزش زبان‌های محلی را در کنار فارسی مجاز می‌داند، اما اجرای گسترده “آموزش به زبان مادری” – که اخیراً در مجلس به تصویب کلیات رسیده – می‌تواند به جداسازی فرهنگی منجر شود. جغرافیای ایران، با تنوع زبانی که از کردستان تا خوزستان امتداد دارد، همیشه بر پایه فارسی به عنوان زبان همبستگی عمل کرده؛ ادبیات کلاسیک، اقوام را در یک روایت واحد متحد ساخته‌اند. آموزش کامل به زبان مادری، بدون تقویت فارسی، نه تنها یادگیری را مختل می‌کند (چنان‌که یونسکو هشدار داده)، بلکه هویت ملی را تضعیف کرده و قومیت‌گرایی را دامن می‌زند. این سیاست، با تاریخ ایران که زبان فارسی را به عنوان میراث مشترک حفظ کرده، ستیز دارد و می‌تواند به “غیریت‌سازی” فرهنگی بیانجامد.
۴_بومی‌گزینی مخرب؛ انسداد نخبگان و افزایش تفرقه:
بومی‌گزینی در پذیرش دانشگاهی، که از دهه ۱۳۶۰ اجرا می‌شود، با هدف کاهش مهاجرت‌های شهری آغاز شد، اما پیامدهای آن – از تضعیف کیفیت آموزش تا افزایش قومیت‌گرایی – ویرانگر بوده است. این سیاست، نخبگان را در چارچوب‌های محلی محبوس می‌کند و مانع تبادل دانش میان استان‌ها می‌شود؛ در جغرافیای ایران، که نیاز به نخبگان سیار برای مدیریت بحران‌های ملی (مانند خشکسالی) دارد، این انسداد بوروکراتیک، وحدت را نابود می‌کند. مشکلات آن شامل تضعیف امنیت ملی و انسجام اجتماعی است، و منتقدان پیشنهاد اصلاح آن را برای جلوگیری از “گسست فرهنگی” می‌دهند. بومی‌گزینی افراطی، میراث تمدنی ایران را – که بر پایه جابه جایی و اختلاط در سراسر سرزمین بنا شده – نادیده می‌گیرد و به جای دوام، تفرقه می‌آورد.
۵_انتقال پایتخت از تهران؛ گسست از مرکزیت جغرافیایی و تاریخی؛
طرح انتقال پایتخت از تهران، که اخیراً توسط رئیس‌جمهور پزشکیان با تأکید بر “اجبار” به جای “انتخاب” مطرح شده، ظاهراً پاسخی به مشکلات زیست‌محیطی، ترافیک و آسیب‌پذیری تهران در برابر زلزله و آلودگی است. اما این ایده، با جغرافیای مرکزی ایران – که تهران را به عنوان تقاطع طبیعی راه‌ها و منابع قرار داده – و تاریخ متمرکز اداره سرزمین، ستیز عمیقی دارد. انتقال به جنوب (مانند هرمزگان یا مکران) یا مکان‌های دیگر، نه تنها هزینه‌های هنگفتی برای زیرساخت‌ها به همراه دارد، بلکه با کمبود آب، ملاحظات امنیتی و ناترازی‌های جغرافیایی روبرو است، که می‌تواند به جای حل مسائل، بحران‌های جدیدی مانند مهاجرت‌های اجباری و تضعیف انسجام ملی ایجاد کند. طرح این موضوع فقط می تواند “پاک کردن صورت مسئله” باشد، چرا که تهران به عنوان قلب تپنده ایران، نماد وحدت تمدنی است و جابه‌جایی آن، بدون برنامه‌ریزی جامع، به پراکندگی قدرت و تفرقه سرزمینی دامن می‌زند.در نهایت، این سیاست‌ها – که هر کدام به نحوی مرکزیت و وحدت ایران را هدف می‌گیرند – هرچند با نیت توجه به مسائل محلی، در عمل ستیزی ایدئولوژیک با جغرافیا، تاریخ و میراث ایران است.

ایران دوام آورده چون وحدت را در تنوع جست‌وجو کرده، نه جدایی را در آن. اگر این طرح‌ها پیش روند، نه تخریب کامل، که حداقل یک “افول” فرهنگی و سرزمینی در انتظار است. راه نجات، بازگشت به ریشه‌ها: تقویت هویت ملی و حفظ پیوندهای تمدنی. ایران، نه با تکه‌تکه کردن، بلکه با بافتن رشته‌های سرزمینی‌اش، بقا می‌یابد.

3 دیدگاه در “ستیز غم انگیز و هولناک دولت با جغرافیا و تاریخ به عنوان ریشه‌های دوام ایران

  1. مجید گفت:

    بسیار عالی و شجاعانه بود. احسنت.

  2. رضا گفت:

    عالی بود

  3. تیمور ناصری گفت:

    بسیار عالی‌، هوشمندانه و بر پایه واقعیات تاریخی و جغرافیایی ایران و چالش‌های قومی‌گرایانه که به خوبی در مقاله تبیین شده است. دست مریزاد به خاوم دکتر تبریزی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *