دکتر حسین دهشیار مدیر دپارتمان آمریکا انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا

واژه ها معنای خاص خود را دارا می باشند. معنا به شدت مسیر محور(هر واقعه ای، هر پدیده ای و هر رویدای متاثر از قبلی و تاثیر گذار بر بعدی است) و به ذات از بر ساختگی( کارگزار وساختار در هم تنیده هستند و علیت وجود ندارد) بهره مند است. این دلالت بر این دارد که ارزش های مستقر، مناسبات اجتماعی، معادلات سیاسی و توازن نیروها در گستره جامعه در تعامل با یکدیگر و در یک فرایند اجتماعی معنای واژه ها را هویت می بخشند. وقوف به این مهم، دو واقعیت را متجلی می سازد.
معنای واژه ها به شدت سیال هستند و مداوماً در مسیر تحول حرکت می نمایند چرا که بازتاب محیط می باشند و از سویی دیگر آنها همتراز با سطح توسعه خود را چینه بندی می کنند چرا که پویایی تناسب را طلب می نماید. واژه ها ایستایی را بر نمی تابند چون انسان در جایگاه کارگزار قرار دارد و او هر چند در مقاطعی به جهت هویت شکل گرفته در بستر هزاران ساله حیات، بنیاد گرایی را پیشه می سازد اما در شرایطی که فرصت تصمیم گیری محاط در مباحثه و بحث را بر خوردار باشد تحول گرایی را به صحنه می آورد. قلمروهای فکری و اقتصادی که با توجه به تجارب تاریخی، تنیدگی انتخابی را متجلی می سازند موتورهای محرکه توسعه انسانی محسوب می شوند و به تبع الزامات برخاسته از این دو مولفه است که دیگر حیطه های حیات اگر انتخاب را بر نگزینند به اجبار باید در مسیر آنها طی طریق نمایند. هر چه سطح توسعه بیشتر و متوازن تر باشد، در یک نگاه کلی و تاریخی معنای واژه ها طبیعتاً انسانی تر، اجتماعی تر و فضیلت بارتر می گردد. به همین روی است که جوامع توسعه یافته نگاه انتقادی تری به گذشته خود دارند.
گرد همآیی افراد و شکل گیری جامعه برای تداوم نیازمند بر قراری نظم است. نظم مقوله ای سیاسی است چون اساساً قدرت محور و معطو ف به توزیع منابع جامعه می باشد و به همین روی افراد و یا گروههایی که بالاترین میزان بهره را از استقرار نظم می برند به آن جهت می دهند. پر واضح است که در یک جامعه کشاورزی که مناسبات در چار چوب روابط عمودی(مناسبات بر اساس میزان ظرفیت های مرتبط با اقتدار در اختیار تعریف می گردند) قوام می یابند ساختار سیاسی نظم را متناسب با جوهره الگوی اقتصادی مستقر بنماید. در این قلمرو واٰژه سیاست به معنای تنبیه کردن تعریف می گردد و عملیاتی می شود.
صاحبان قدرت سیاسی در کشورهای خاورمیانه در طول قرنها در بطن اقتصاد کشاورزی وامروزه شبه سرمایه داری رابطه خود و توده ها را بر اساس تعریف سیاست به معنای تنببه کردن شکل داده اند. در یک رابطه یک سویه، مردم در قالب توده ها مطابق میل و خواسته ساختار سیاسی و ملا حظات تصمیم گیرندگان و مجریان مستقر در بدنه آن باید اقدام نما یند. اطاعت و فرمانبرداری تنها گزینه در برابر و هر نوع کوتاهی مردم در اجرای دستورات، تنبیه در شکل های متفاوت را به دنبال دارد. در بسیاری از جوامع در این منطقه درکی که ساختار قدرت سیاسی و حاکمان یکه تاز از سیاست دارند تنها معطوف به دستور دادان و انتظار اجرای آنها بوسیله توده ها است و هر گونه کاستی و کوتاهی از سوی زیردستان و یا نا فرمانی توده ها، تنبیه را به ضرورت بدنبال می آورد.
در سال ۲۰۱۱ مردم در درآ به خیابان آمدند و خواستهای خود را به حکومت سوریه انتقال دادند. ارتش شهر را محاصره کرد و به دنبال قتل و عام مردمی که از حکومت خواهان رفع مشکلات بودند جنگ داخلی کلید خورد. نزدیک به ۷۰۰هزار انسا ن بعد از بیش از یک دهه جنگ جان خود را از دست داده اند چون یک فرد می خواهد به هر قیمتی حاکم باشد و همه باید بپذیرند. جنگ داخلی آمریکا در حد فاصل ۱۸۶۱ و ۱۸۶۵ که بالای ۶۵۰ هزار نفر کشته داشت بالاترین با توجه به تعداد کشته در جنگ های داخلی در عصر مدرن محسوب می شد. اسد کشورش را در رتبه اول جهان در این رابطه قرار داده است.
حاکمیت در سوریه نشان داد مخالف باید سیاست شود. در سال ۲۰۱۱ توده ها در بنغازی بر علیه معمر قذافی شعار دادند( بشر به صرف زاده شدن از این حق طبیعی برخوردار است که نقد کردن را انجام دهد) و نیروهای امنیتی به کشتار پرداختند و جنگ داخلی شروع شد. برای حاکم لیبی امکان درک اینکه انسان ها حق دارند خواهان پاسخ از سوی حاکمیت باشد وجود نداشت چون از منظر حاکم در خاورمیانه توده ها دارای حق نمی باشند. سیاست معنای تنبیه کردن را یدک کشید. سیسی بر علیه اولین رئیس جمهور انتخاب شده به شکل دمکراتیک در تاریخ مصر در سال ۲۰۱۳ کودتا کرد و اعلان نمود مردم در انتخاب اشتباه کرده اند و این اشتباه باید رفع شود. در نیمه محاکمه مرسی در قفس در دادگاه برای اینکه دیگر نتواند نهاد قدرتمند یعنی ارتش را انتقاد کند به ناگهان سکته کرد و فوت نمود. مدتی بعد در راستای تنبیه جنازه محمد مرسی، فرزند جوان او هم ناگهان در گذشت.
سیاست فراتر از تنبیه کردن معنا ندارد. بن سلمان از این بسیار ناراحت شد که روزنامه نگاری به خود حق داده که از او انتقاد کند. قاشقچی در سفارت عربستان در ترکیه ناپدید و جنازه اش هم به احتمال زیاد در اسید حل گشت. این اقدام شد تا مردم عربستان فراموش نکنند سیاست چه معنایی دارد. به دنبا ل پایان قرون وسطا، از قرن چهاردهم با نضج گرفتن جوانه های سرمایه داری در دولت شهرهای ایتالیا به تدریج زوال الگوی اقتصاد کشاورزی مستقر به صحنه آمد. همگام با این دگرگونی بطیء که تلالو زیبایی فکری عصر رنسانس را نیز در قامت خود داشت الگوی الهی حکومت، همبستر با الگوی کشاورزی(زندگی فقط برای بقاء در سطح معیشت) به سخره گرفته شد. پس از یک دوره یک صد ساله، ساختار سیاسی فرد محور که در قالب سلطنت ربانی برای قرنها یکه تاز بود متلاشی گشت و الگوی سیاسی مبتنی بر نمایندگی و به عبارت دیگر سلطنت پارلمانی به عنوان مظهر اولیه دمکراسی لیبرال در انگلستان به دنبال انقلاب شکوه مند ۱۶۸۸ پا به صحنه گذاشت.
رابطه عمودی دوران سلطه اقتصاد کشاورزی که اطاعت بی چون و چرا را می طلبید در عصر سرمایه داری بازاری که دولت برای تداوم خود نیاز به حمایت مردم و رضایت آنان دارد به کناری گذاشته شد. این به معنای آن است که سیاست تعریفی متفاوت و متناسب با شرایط محیطی جدید و الزامات ساختار سیاسی یافت. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه که قدرت تصمیم گیری در اختیار یک فرد(جمهوریت اسد و یا سلطانیسم اردوغان) ویا نهاد خاص(ارتش مصر) است حاکمیت به معنای مطلق بودن اطاعت از قانون تجویز شده بوسیله انحصار گرایان قدرت سیاسی می باشد. پس حاکمیت که در فرد حاکم متجلی می شود به معنای اعمال قانون مورد نظر و مورد علاقه اوست بدون اینکه پاسخگویی وجود داشته باشد. در این چارچوب، سیاست فراتر از تنبیه نیست و اصولاً توجهی به اقدامی غیر از مجازات نمی گردد. حاکمیت مساوی با حکومت تعریف می شود یعنی هر دو باید یک کار ویژه یکسان را نمایش دهند و آن هم همان تنبیه کردن توده ها است. حکومت باید سیاست کند .سیاست هم چیزی جز تنبیه کردن درک نمی گردد. در جوامعی که سرمایه داری بازاری حاکم است به ضرورت الزامات سیستم اقتصادی که سود و تولید اصل هستند(ملاحظات بازار در تحلیل نهایی بر خودخواهی حاکم غلبه می کند) می بایستی رضایت شهروندان و حمایت آنان کسب گردد تا در مقام یکی از مهمترین مولفه های تولید افزایش سود و تولید را خواهان گردند. با توجه به این نیاز در جامعه سیاسی سرمایه داری دیگر حکومت مترادف با حاکمیت تعریف نمی گردد.
حاکمیت برای بقاء اطاعت بر خاسته از ترس تنبیه را می طلبد ولیکن حکومت برای تداوم نیاز به حمایت و رضایت دارد پس حکومت به جای تنبیه کردن صرف که ویٰژگی عصر یکه تازی فردی است به سوی حکومت داری رفته است. حکومت داری می طلبد که فرد در صورت تخطی از الزامات اجتماعی تنبیه شود و در کنار آن وظیفه اصلی حکومت فراهم آوردن رفاه در ابعاد اقتصادی، آموزشی، تفریحی و سلامت می باشد. در چنین ساختاری قانون بر خلاف گذشته وضع نمی شود که فقط اعمال زور انجام گیرد بلکه هدف قانون فراهم آوردن شرایط مطلوب برای تحقق رفاه شهروندان می باشد. این معنای حکومت داری است. حکومت زمانی که دغدغه اش رضایت و رفاه شهروندان است در قلمرو حکومت داری فعالیت می کند. پس متوجه می شویم که حا کمیت با حکومت داری فرق دارد.
حاکمیت تنها در طلب اعمال قانون با توسل به تنبیه در راستای ایجاد نظم است. در حا لیکه حکومت داری قانون را در راستای رفاه شهروندان می خواهد. سیاست در این چارچوب دیگر به معنای تنبیه کردن تعریف نمی گردد. حا ل سیاست به معنای تدبیر کردن ظاهر می شود. چه تدبیری بکار رود که شهروندان در گستره جامعه به بالاترین سطح از رفاه برسند تا رضایت خود از حکومت را به صحنه آورند. حکومت داری در قالب سیاست به معنای تدبیر کردن در واقع ماهیت عقلانی بخشیدن به حکومت باید در نظر گرفته شود. حاکم در قامت عقلانی، ماهیت امنیتی به تفاوت ها نمی دهد ومنازعات در کانالهای سیاسی که معطوف به بده وبستان و مصالحه است به جریان می افتد.
حکومت داری به معنای اعطای مزایا و تشویق شهروندان به حمایت، یک نوع از قدرت محسوب می گردد. قدرت در این برداشت کاملاً درونی شده و به ضرورت مشروع مطرح می شود. قدرت بر آمده از حمایت شهروندان تجلی می یابد وتکیه به آنان می کند. در واقع هنر حکومت کردن معنای انسانی می یابد یعنی اینکه شهروند به جهت رفاه داشتن در حیطه های مختلف با رضایت فراوان خواست های حکومت را اجرا می نماید. در اکثر کشورهای خاورمیانه با توجه به اینکه شکل های کاذب از سرمایه داری وجود دارد همچنان حاکمیت و حکومت همتراز و همگام عمل می کنند.
در این جوامع حکومت داری به عنوان شکلی از قدرت، هنوز به ذهن ساختار قدرت سیاسی خطور نکرده است به همین روی سیاست مترادف با تنبیه کردن می باشد و حکومت وظیفه اصلی خود نمی داند که رفاه توده ها را رقم بزند تا رضایت آنان جلب گردد. حکومت دنبال جلب رضایت نیست به جهت اینکه قدرت کاملاً متمرکز در یک فرد، گروه یا یک نهاد می باشد. با توجه به این واقعیت است که نیازی به حمایت مردم نمی بیند چون فقط به ابزار تنبیه مجهز است و درکی فراتر از آن برایش قابل تصور نیست. تعریفی که از واژه سیاست می شود تعریفی بدوی و گذشته محور است. گذشته ای که در آن قدرت در چارچوب زور معنا می یافت و حاکمیت مترادف با حکومت بود. در کثیری از سرزمین های منطقه فهمی که از سیاست است متعلق به دوران پیشا سرمایه داری بازاری است.
حاکمیت در این جغرافیا فاقد این درک است که متوجه شود می بایستی به سوی حکومت داری گام بردارد که به معنای سوق دادن سیاست به سوی رفاه شهروندان می باشد. سیا ست به معنای تدبیر کردن ویژگی الزامی جامعه ای است که از یک سوی مبتنی بر اقتصاد سرمایه داری بازاری به معنای امروزی آن واز سویی دیگر مبتنی بر حق مداری می باشد. در خاورمیانه این دو گوهر به چشم نمی آیند و به همین روی بستر برای شکل گیری سیاست به معنای تدبیر کردن وجود ندارد. به ضرورت سلطه این نگاه است که حکومت داری از اعتبار در این گستره جغرافیایی بهره ای نبرده است و صاحبان قدرت سیاسی همچنان حاکمیت را مساوی حکومت قلمداد می کنند. با وقوف به این واقعیات پر واضح می گردد که چرا خاورمیانه تعریفی از سیاست را اعتبار اعطاء می نماید که در دوران ارباب و رعیتی مقدس ترسیم می شد