✍🏻سید مهدی میری -پژوهشگر امنیت بینالملل و دبیر دپارتمان مسائل ژئوپلیتیک و استراتژیک انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا

جنگ ۱۲ روزه میان ایران و اسرائیل، فراتر از یک تقابل نظامی موقت، نقطهی عطفی در بازتعریف ساختار بازدارندگی در غرب آسیا بود. برای نخستینبار در تاریخ جمهوری اسلامی، مواجههای مستقیم میان تهران و تلآویو رخ داد که در آن، ایران بدون اتکا به نیروهای نیابتی و بدون استتار راهبردی پیشین، بهصورت علنی وارد فاز «بازدارندگی آشکار» شد. این تحول نهتنها صحنه نبرد، بلکه معادله امنیتی منطقه را بهطور بنیادین دگرگون کرده است.
بازدارندگی ایران طی دهههای گذشته، عمدتاً بر مدل غیرمستقیم و پراکنده مبتنی بود؛ مدلی که در آن نقش گروههای مقاومت و نیروهای همپیمان، بهمثابه بازوی عملیاتی سیاست منطقهای جمهوری اسلامی عمل میکرد. اما تحولات سالهای اخیر – از جمله فروپاشی نسبی زیرساختهای نیابتی در لبنان، سوریه و یمن به دلیل عملیاتهای پیاپی اسرائیل – موجب شد که این الگو دچار فرسایش تدریجی شود.
در جنگ اخیر، جمهوری اسلامی با عبور آگاهانه از این ساختار، تصمیم گرفت بهصورت مستقیم از ظرفیتهای راهبردی خود برای دفاع از خطوط قرمزش استفاده کند. این تصمیم نهتنها نتیجه یک واکنش احساسی یا غریزی نبود، بلکه حاصل یک جمعبندی کلان در سطح عالیترین نهادهای تصمیمگیر بود که نشان میداد استمرار راهبرد نیابتی بدون بازدارندگی مستقیم، در برابر ائتلاف عبری – غربی فاقد اثربخشی بلندمدت خواهد بود.
از منظر نظری، این تغییر را میتوان با مفاهیم کلاسیک نظریه بازدارندگی توضیح داد. توماس شلینگ در کتاب معروف خود «استراتژی تعارض» تأکید میکند که بازدارندگی زمانی معنا دارد که تهدید نهفقط معتبر، بلکه آشکار و قابل باور باشد. ایران در این جنگ، با عبور از ابهام راهبردی، عملاً مدل بازدارندگی خود را از حالت «نیابتی مبهم» به «مستقیم و اعلامشده» منتقل کرد. مشابه این تحول را میتوان با واکنش آمریکا در بحران موشکی کوبا مقایسه کرد؛ جایی که یک دولت، برای حفاظت از خطوط قرمز امنیتی، خطر درگیری مستقیم را میپذیرد.
در این چارچوب، بازدارندگی ایران به «بازدارندگی چندلایه ترکیبی» تحول یافت؛ مدلی که در آن ابزارهای نظامی کلاسیک (موشکهای نقطهزن و پهپادها)، تهدیدات ژئوپلیتیکی (همچون بستن تنگه هرمز)، و قدرت نرم ادراکی (رسانه و عملیات روانی) در کنار هم فعال شدند. این ترکیب، یک پیام چندسطحی به دشمن ارسال کرد: ایران نهتنها توانایی پاسخگویی دارد، بلکه اراده استفاده از آن را نیز دارد.
واکنش بازیگران منطقهای از جمله کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز مؤید این پیامد بود. عربستان سعودی حملات اسرائیل را محکوم کرد، قطر و عمان میانجیگری فعال نشان دادند، و امارات و بحرین مواضع محتاطانهای اتخاذ کردند. این تنوع، نشانهای از تغییر در موازنه تهدید (Balance of Threat) است؛ مفهومی که استفن والت در نظریه خود مطرح میکند: «دولتها نه فقط در برابر قدرت، بلکه در برابر تهدید ادراکی واکنش نشان میدهند.» او چهار عامل را در تعیین میزان تهدید مؤثر میداند: قدرت کلی، نزدیکی جغرافیایی، توانمندیهای تهاجمی و نیتهای تهاجمی ادراکشده. بر اساس «نظریه موازنه تهدید»، ایران اکنون در نگاه بازیگران منطقهای به جایگاه یک تهدید معتبر و چندبُعدی ارتقا یافته است. این تحول، هم منجر به نوعی واگرایی در ائتلافهای ضدایرانی پیشین شده، هم باعث احتیاط راهبردی برخی دولتها مانند عربستان سعودی و قطر گشته است. اکنون ایران به سطحی از تهدید معتبر رسیده که حتی متحدان اسرائیل نیز مایل به تقابل مستقیم با آن نیستند.
از سوی دیگر، مداخله محدود آمریکا در قالب حملات نمادین به تأسیسات هستهای ایران در فردو، نطنز و اصفهان، حامل دو پیام بود: حمایت از تلآویو، و همزمان پرهیز از درگیری تمامعیار. این موضع دوگانه، فضایی تنفسی برای ایران ایجاد کرد تا پس از جنگ، ظرفیت بازیگری سیاسی و امنیتی خود را در سطح منطقهای تقویت کند.
جنگ ۱۲ روزه همچنین پیامدهای امنیتی معناداری داشت: ارتقاء سطح هشدار اطلاعاتی در کل منطقه، افزایش سرمایهگذاری در دفاع سایبری، بازآرایی آرام برخی مواضع دفاعی کشورهای عربی، و تغییر در آرایش پایگاههای آمریکایی در خلیج فارس. در عین حال، این جنگ نشان داد که مدل سنتی تکیه بر نیابتیها، بهتنهایی پاسخگوی شرایط جدید نیست و بازیگری مستقیم ایران جایگزین نقش فرسایشی جبهه مقاومت شده است. مهمتر از همه، بازتعریف مفهوم «درگیری محدود» در قالب جنگهای ترکیبی بود؛ الگویی که مرز میان تقابل کلاسیک و تهدید نامتقارن را از میان برداشت.
در نهایت، این جنگ نه یک تقابل نظامی ساده، بلکه یک نقطه چرخش استراتژیک در ساختار امنیتی غرب آسیاست. همانگونه که کنت والتز در نظریه نوواقعگرایی میگوید: «بقاء در نظام آنارشیک بینالمللی، مستلزم بازتعریف مستمر قدرت و نقشآفرینی است.» اکنون ایران در چنین لحظهای قرار گرفته؛ لحظهای که میتواند از بازیگر واکنشگرا، به معمار توازن جدید منطقهای تبدیل شود. البته اگر این مسیر با تعقل راهبردی، انسجام درونی، و آیندهنگری گفتمانی همراه شود.
بسیارعالی
سپاس فراوان