مقالات اعضا

کلاس درس عربستان سعودی: مدیریت شاخ آمریکا

دکتر حسین دهشیار مدیر دپارتمان آمریکا انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا 

در قلمرو روابط بین الملل، در بطن تداوم تاریخی اصل نظم ‌دهنده دگرگونی‌های فراوان در سیستم به وجود آمده است. به ضرورت ماهیت اصل نظم‌ دهنده جنگ‌ها، عدم قطعیت درکنش و واکنش بین بازیگری و بی اعتمادی  میان دولت ها گریز ناپذیر گشته‌اند. به دلیل تغییرات در سیستم که در طی قرون ویژگی غیر قابل انکار آن باید انگاشته  شوند جایگاه بازیگران و به تبع آن میزان تعیین کنندگی و اثرگذاری آن‌ها در شکل دادن به معادلات قدرت و رفتار حاکمیت ها در مناسبات دو جانبه و چند جانبه به شدت متاثر شده اند.

هویت‌ها در بستر تعاملات در معرض تغییر قرار می‌گیرند(منطق سازه انگاری)، توانمندی‌ها به دلایل تکنولوژیک، اقتصادی و نظامی صعود و سقوط را تجربه می‌کنند(منطق واقع گرایی) و ارزش ها در فرایند کسب تجارب علمی و اجتماعی ایستایی را بر نمی‌تابند(منطق لیبرال) و کیفیت متفاوت در خود می‌یابند. در سطح کلان، توزیع توانمندی‌ها و ایده‌ها پویایی را در خود نهادینه شده می‌یابند و به همین روی دولت‌ها در دو حیطه توازن داخلی و توازن بین‌المللی، سیال بودن جایگاه و موقعیت را مداوماً روبرو می‌شوند. در سطح خرد جابجایی رهبران سیاسی با جهان‌بینی متمایز، تغییر گروه‌های مرجع و معیاردر قلمرو تصمیم ‌گیریهای‌ مرتبط به سیاست بین الملل و سطح اراده در رابطه با اعمال دیدگاه‌ها در پیوند با دیگر بازیگران، رفتار دولت‌ها را به شدت مشروط و به تبع آن فراوان غیر قابل پیش‌بینی می‌سازد.

واقعیات سیستمی، ملی و فردی که روابط بین الملل در چارچوب آنها شکل می‌گیرند پر واضح می‌سازد که چرا تعاملات بین بازیگری و تصمیمات در یک محیط مه‌ آلود ( به دلیل کامل نبودن اطلاعات) قواره می یابند و دنبال می  گردند. برای یافتن مسیر در یک چنین محیطی اگر بازیگر نگاه عقاب وار( در اوج وقوف به جزئیات معادلات قدرت و مناسبات تنظیم کننده‌ رفتارها) را نداشته باشد،  اگر فهم موجز از روابط علت و معلولی و یا همبستگی چرایی شکل‌گیری پدیده‌ها و به عبارتی درک تئوریک را به کار نگیرد و همچنین اگر روایت تاریخی معطوف به اسناد را توجه ننماید، اصل بدیهی که مورخ جنگ پلوپونزی در قالب چگونگی رابطه میان قوی و ضعیف  آن را بیان نمود می‌بایستی تجربه کند که به معنای روبرو شدن با پیامدهای مخرب  در یکی از اشکال تجاوز نظامی، کاهش بنیه‌ی اقتصادی، فروپاشی اجتماعی و زوال انسجام فرهنگی و هویتی می‌تواند باشد. در صحنه‌ی روابط بین الملل هیچ چیز محتومه نیست.

جایگاه رفیع و پرستیژ احترام بر انگیز همان اندازه دست یافتنی است که ضعف و حقارت احتمال حدوث دارد. این که کدامین یک از این دو غایت فرصت تجلی بیابند منوط به این است که کیفیت رابطه میان استراتژی در پیش گرفته شده به وسیله‌ی بازیگر و توانمندی‌های او چگونه‌  می باشد. استراتژی بر اساس فهمی که از منافع ملی و خطراتی که آن را تهدید می‌کند و شیوه‌های رویارویی با آن تهدیدات قامت می‌یابد و قواره می‌گیرد. برای اینکه به قلمرو شکل دادن به استراتژی پای گذاشت در ابتدا باید از توانمندی‌های در اختیار در ابعاد مادی آن که در بر گیرنده ظرفیت‌های نظامی در اختیار و سطح بنیه‌ اقتصادی است درک درست و واقع بینانه ای شکل بگیرد. در چارچوب ارزیابی و محاسبه توانمندی‌ها می باشد که معیارهای لازم برای طراحی استراتژی  به وجود می‌آیند و در بطن استراتژی  متوازن و کار آمد است که اهداف تعیین شده فرصت تحقق می‌یابند.

قدرت سیاسی حاکم در هر سرزمینی در وهله‌ی اول در راستای ایجاد محیط  امنیتی امن خواهان این می‌باشد که جایگاه خود را در سیستم ارتقا دهد چرا که قدرت مانور برایش در رابطه با دیگر بازیگران ایجاد می‌گردد و از سویی دیگر نقش آفرینی در شکل دادن به معادلات بین المللی را  برای  خود ممکن‌تر می یابد. از سویی دیگر برای داشتن جایگاه رفیع، تضعیف دشمنان در حوزه‌ی پیرامونی و یا در سطح جهانی ضرورت فراوانی دارد که این یکی از شرایط به قهقرا رفتن بازیگران همترازو تهدید کننده قلمداد می گردد.

با وقوف به این ملاحظات متوجه این نکته باید بود که استراتژی به ضرورت، برنامه‌ریزی برای یک دوره زمانی بلند مدت می‌باشد. آنچه استراتژی را متفاوت از اقدامات تاکتیکی می‌نماید این مهم است که تاکتیک ها به دلیل شرایط، برای زمان کنونی شکل می‌گیرند تا به سلامت از مرحله در پیش رو عبور کرد هر چند که بعد از رفع تهدید و خطر این امکان فراوان است که سیاست‌ها و تصمیمات  بازیگردگرگون شوند. پس وقتی در شرایط بحرانی، کشوری با دولت‌هایی که کمترین سنخیت منفعتی بلند مدت، تناسب ارزشی و تاریخ مناسبات دوستانه را با آنان دارد وارد همکاری و مشارکت می‌شود آن را باید یک اقدام تاکتیکی دانست چرا که بعد از رفع بحران بسیار ممکن می‌باشد کیفیت تعاملات کاملا عوض شود.

استراتژی بر خلاف طرح‌های تاکتیکی  که ماهیت فرصت طلبانه دارند بر اساس بینش شکل می‌گیرد چرا که ساختار قدرت سیاسی دربالاترین سطوح آن را  برای یک دوره طولانی هویت می‌بخشد و پیاده می‌سازد.. معیار این که کشورهای دارای استراتژی کدامین یک موفق گشته اند اهداف کلیدی را که بن مایه‌ی استراتژی تر سیم شده بوده اند را تحقق ببخشند باید این دانست که  آیا استراتژی  امکان بسط پیدا کردن (به روز شدن و به عبارتی استنتاج) را تجربه کرده است و یا این که معادلات داخلی کشوردر مسیر تحقق استراتژی سرعت گیر به وجود آورده اند. با در نظر گرفتن تمامی جوانب و توجه دقیق به دگرگونی‌های سیاسی عمیق و بنیادی در منطقه و جهان باید به این سو گرایش یافت که نماد و الگوی این که چگونه، بر چه مبنایی و بر اساس چه محاسباتی استراتژی را  باید طراحی نمود و با چه ترفندهایی تداوم و از سویی دیگر بسط (ضمیمه دار شدن)  آن را تضمین نمود  در خاور میانه تنها باید به عربستان سعودی نگاه را معطوف نمود  .

آل سعود در سال ۱۷۲۷ به رهبری محمد بن سعود اولین دولت سعودی را در دریا (داریا) پایه گذاشت. پر واضح است که بدنبال کسب جایگاه حکمرانی به ضرورت خصلت بشری ،میل به افزایش قدرت در اختیار متجلی شود. این آگاهی وجود داشت که در وهله‌ی اول برای بقا و در وهله بعدی در جهت بسط نفوذ، جنگ با دیگر قبایل گریزناپذیر است. در میان این قبایل خاندان رشید بود که شاید بتوان آن‌ها را مهمترین و قدرتمندترین تا شکل گیری عربستان سعودی ترسیم ساخت.

عقلانیت قبیله‌ای، چارچوب محاسباتی مشروع ومطلوب در بسیاری از سرزمین های منطقه سلسله مراتب را بن مایه تعیین کننده‌ مناسبات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی می‌داند . از این منظر معیار مشخص کننده‌ سلسله مراتب در قلمرو سیاسی به مانند دیگر قلمروها اما در شکل سازمان یافته‌تر، داشتن توان نظامی و به کارگیری خشونت و اعمال زور برای رسیدن به اهداف می‌باشد. آل سعود فاقد توان لازم برای ارتقای جایگاه در رابطه با دیگر قبایل بود و این را کاملاً وقوف داشت. اما در عین حال نمی‌خواست با دیگر قبایل ائتلاف نماید چرا که از همان آغاز خواهان کنترل تمامی دو میلیون کیلومتر مربعی بود که بیشتر آن در کنترل دولت عثمانی قرار داشت. محققاً کتاب شهریار نوشته نظریه پرداز سیاسی برجسته‌ی ایتالیایی را هیچ یک از بزرگان خاندان سعود مطالعه نکرده بود اما در چارچوب عقلانیت قبیله‌ای  به دواصل بدیهی که ستون‌های طلایی کتاب می‌باشند به طور غریزی آگاهی وجود داشت.

حاکم نباید به هیچ روی ابایی از به کار بردن خشونت و زور برای رسیدن به اهداف داشته باشد. اما مهم‌تر از آن  ضرورت برخورداری از آن میزان کیاست و درایت است که بداند چه زمانی مناسب برای اعمال خشونت و چه شرایطی طلب گر ورود به روزنه‌های پیدا شده  برای ترغیب و بهره بردن از فرصت ها است. برای دولت سعودی دو واقعیت کاملا درونی شده بودند. امپراطوری عثمانی که از دهه‌ی دوم قرن شانزدهم بر شبه‌جزیره سلطه را برقرار نموده بود به هیچ روی قابل چالش نمی‌باشد و حضورش باید به عنوان بخش لاینفک حیات در تمامی ابعاد آن پذیرفته گردد.

دیگر اینکه آل سعود از ظرفیت نظامی لازم برای اعمال خشونت در جهت سلطه بر دیگر قبایل به منظور ایجاد یک جغرافیای واحد حکومتی بی‌بهره است. اولین دولت سعودی در شرایطی شکل گرفت که جنبش مذهبی به رهبری محمد بن عبدالوهاب در افق در مرکز کشور در منطقه نجد در حول و حوش جغرافیای حاکمیتی آل سعود ظاهر گشته بود. ارزش‌های دینی وهابی به تدریج عمومیت را بالاخص در میان اعراب بادیه نشین و قبایل صحراگرد بدست می آورد.آل سعود مستحکم شدن نفوذ وهابی‌گری را گشایی در راستای ممکن پذیر نمودن قدرت طلبی خود یافت. در سال ۱۷۴۴ اتحادی شکل گرفت که مبنای هویت یافتن استراتژی دو ستونی  سیاسی- مذهبی گشت که بعد از نزدیک به سه سده همچنان هویت بخش تصمیمات در هر دو بعد داخلی وخارجی  درعربستان سعودی می‌باشد.

در یک درک  ساده، با توجه به واقعیات زندگی در شبه جزیره عربستان  این را  اولین  استراتژی آل سعود  که مبتنی بر فهم پویای معادلات سیاسی مستقر بود می بایستی در نظر گرفت. اتحاد بر این مبنا قواره یافت که حوزه‌ی سیاسی که معطوف به داشتن اهرم‌های ضروری برای بقا و بسط حاکمیت می‌باشد کلاً در اختیار خانواده سعود قرار گیرد و چینه بندی مناسبات اجتماعی و هویت بخشیدن به ارزش های فرهنگی و اساساً مدیریت جامعه، قلمرو رهبران وهابی باشد.

دو‌قلمرو مختلف که مرزبندی های مشخص با وظایف و اختیارات کاملاً متفاوت را دارا گشتند در جهت امکان پذیر نمودن حفظ قدرت و برتری در حوزه‌ی مربوطه، پذیرای این مهم گردیدند که توازن بهینه ترین چارچوب برای تامین  منافع دو سوی معادله می باشد. شیوه ابداع شده بوسیله حاکمیت مذهبی و اقتدار سیاسی در جغرافیای نجد دو سده بعد در بعضی از کشورهای اروپایی بالاخص فرانسه باب شد، به این معنا که دو سطح ریاست جمهوری و نخست وزیری از دو حزب متفاوت با دو قلمروی حاکمیتی متمایز برای اداره‌ی کشور هم باشی با یکدیگر را ضروری می یابند.

دولت اول سعودی به دنبال اتحاد با رهبران مذهبی وهابی، توان نظامی خود را با به یاری گرفتن  ازجنگجویان بیابان‌گرد که به این ارزش مذهبی گرویده بودند افزایش داد و این ظرفیت را یافت که در رقابت خشونت آمیز با دیگر قبایل برای گسترش نفوذ و کنترل جغرافیایی از تعیین کنندگی برخوردار گردد هر چند که در این مسیر سرکوبی به وسیله‌ی دولت عثمانی ودر مواقعی عقب نشینی در برابر خاندان رشید را تجربه کرد. اما سرانجام با رهبری عبدالعزیز بن سعود است که پس از نزدیک به دو سده جنگ وخشونت،  برتری سرزمینی و قبیله‌ای فرصت تحقق می‌یابد. او با کمک جنگجویان چادرنشین وهابی موفق شد نهایتاً مرکز عربستان را تصرف کند و پادشاهی نجد را برای خود تضمین نماید و  درحوزه‌ی جغرافیایی حجاز نیزپادشاهی را مستقر سازد. جنگ جهانی اول و شروع فروپاشی عثمانی، حضور انگلستان را در سرزمین‌های زیر کنترل تاریخی امپراطوری در حال سقوط عثمانی گریز ناپذیر ساخت.

در این دوره زمانی است که جنگجویان وهابی که موسوم به اخوان بودند برای گسترش ارزش‌های مذهبی در گستره‌ی جغرافیایی عراق و کویت  تحت کنترل انگلستان فعالیت  را آغاز کردند. با توجه به شرایط در خاورمیانه، برای عبدالعزیز مشخص گردید نظم بریتانیایی که از ۱۸۱۵ رفتار بازیگران اروپایی در قاره قدیم و جهان در چارچوب آن تنظیم می گشت از این به بعد معیار حیات بخش معادلات بین بازیگری در منطقه خواهد بود و به همین روی اخوان را از چالش منافع انگلستان در سرزمین‌های عراق و کویت بر حذر داشت و برای رهبران وهابی تکرار نمود که حوزه‌ فعالیت آنان به حیطه موضوعات داخلی باید متمرکز باشد.

با توجه به این مهم که با کنترل دو منطقه نجد و حجاز او عملا در مسیر یکپارچگی کامل عربستان قرار دارد عبدالعزیز توجه را معطوف به  چگونگی حکمرانی  دردوران  بعد ازاستقرارآل سعود بر عربستان نمود. این واقعیت در حال نهایی شدن بود که انگلستان به عنوان ناظم نظم جهانی، قدرت تعیین کننده سرنوشت حکومت‌های منطقه خواهد گشت و به دلیل این امر منافع  او باید در نظر گرفته شود. با درک این واقعیت انکار ناپذیر بود که ال سعود به این جمع بندی رسید که می‌بایستی احترام به ملاحظات منطقه ای برترین بازیگر جهانی را سرلوحه‌ی سیاست های بیرونی قرار دهد و با توجه به شکنندگی جایگاه در گستره سرزمینی، همسویی با منافع ناظم نظم جهانی را برای بقا به اولویت  خود تبدیل نماید. استراتژی اتحاد با رهبران مذهبی وهابی، آل سعود را مجهز به ایدئولوژی  در قامت ابزار بسیج توده ای نمود و این سرما یه ای  بود که دیگر قبایل بی بهره از آن بودند که در نهایت پیروزی و کنترل کامل سرزمین را  برای وارثان محمد بن سعود تضمین نمود.

با توجه به این زمینه است  که عبدالعزیز بعد از یک و نیم قرن دومین استراتژی آل سعود را به صحنه آورد. او بطور غریزی متوجه  بود اگر معادلات حاکم قدرت  در منطقه و جهان را توان چالش و یا اصلاح نمودن نیست باید  آنها را با تحمل قلیل ترین هزینه ها پذیرفت. عبدالعزیز این واقعیت را که انگلستان در جایگاه برترین بازیگر در صحنه‌ی بین‌المللی و منطقه‌ای، از این قدرت برخوردار است که دولت سعودی را در صورت تعارض منافع  نابود، و یا به جهت همسویی  اهداف،  موقعیت اورا مستحکم نماید مورد توجه قرار داد و تامین منافع انگلستان را در راستای ایجاد محیط متناسب با منافع حکومت آل سعود اولویت بخشید.

بر همین اساس او رهبران اخوان را  که به چالش تصمیمات حوزه‌ی سیاسی که مخصوص آل سعود بود پرداخته بودند را با خشونت برخورد نمود و به قلع و قمع آنان دست زد و برای رهبران وهابی مشخص نمود که در قلمرو سیاست خارجی و مسائل سیاست جهانی به هیچ روی به چالش نظرات صاحبان قدرت سیاسی نپردازند که سرنوشتی جز حذف خشونت‌بار و خون‌آلود را تجربه نخواهند کرد. همسویی با بازیگر برتر فرا منطقه‌ای که نظم جهانی را مسئولیت خود قلمداد می‌ساخت استراتژی دوم آل سعود قرار گرفت و ماهیت اجرایی یافت. سه سال بعد از کشتار رهبران اخوان که به تفکیک حوزه‌های تعیین شده‌ی حاکمیتی طراحی شده در سال ۱۷۴۴ توجه لازم را مبذول نداشنه بودند دو قلمرو حجاز و نجد را عبدالعزیز تحت کنترل یکپارچه در آورد و دولتی را که جد او محمد بن سعود در قامت اولین دولت سعودی در سال ۱۷۲۷ در حوزه‌ی کوچک داریا تاسیس نموده بود در سال ۱۹۳۲ به کشور عربستان سعودی در جغرافیای فزون‌تر از دو میلیون کیلومتر مربع تبدیل نمود. در طول جنگ دوم بود که اهمیت راهبرد ی عربستان سعودی برای جهان غرب مسجل شد و توجه ویژه را به همراه آورد.

به موازات برجسته شدن این واقعیت که ماهیت بین‌المللی داشت در سطح منطقه ای هم آل سعود بر سریر قدرت  متوجه  تحولات زیر پوستی درسرزمبنهای عرب رها شده از سلطه عثمانی گشت . قرارداد سایکس- پیکوت را دولت‌های استعماری انگلستان و فرانسه در سال ۱۹۱۶ به دنبال جدا گشتن جغرافیای عرب زبان از امپراطوری عثمانی منعقد ساختند. این قرارداد که تحقیر ملی را برای ساکنین مناطق تحت کنترل دو قدرت غربی به وجود آورد جریان‌های ملی‌گرای توده‌ محور را فرصت تجلی داد و رهبران ملی‌گرای استعمار ستیز و مخالف ارزش‌های لیبرال که آنها را در تعارض بنیادی با سنت‌های خود می‌دانستند به قهرمانان ملی ضد محافظه کاری و غرب ستیز تبدیل نمود. عبدالعزیز در اوج هیجانات ملی‌گرایی در سرزمین‌های عرب  درمیان توده ها و نخبگان منطقه متوجه گشت که در چه جایگاه ضعیفی قرار دارد. جامعه قبیله‌ای عربستان از کمترین چسبندگی ملی برخوردار بود و از سوی دیگر این آگاهی وجود داشت که کشور بی‌بهره از ظرفیت‌های نظامی و زیرساخت‌های اقتصادی در این گستره لم یزرع می‌باشد.

در چار چوب عقلانیت قبیله‌ای حاکم، رهبران سعودی اعتقاد داشتند ودارند که تنها راه بقای ساختار قدرت سیاسی در داخل به کارگیری خشونت در بالاترین سطح در فرایند مدیریت در تمامی ابعاد اجتماعی سیاسی و فرهنگی می باشد. در محیط بیرونی چون همیشه رقبا ودشمنان منطقه‌ای توانمندتر و با ظرفیت‌های بالاتر برای توسل به خشونت وجود دارند ضرورتی حیاتی وجود دارد که حمایت بازیگری را که در ورای منطقه برترین نگریسته می گردد را به دست آورد تا تضمین امنیتی رقم بخورد.

در چارچوب همین درک بود که محافظه کارترین وقهقرایی ترین نظام سیاسی و ناتوان‌ترین از جنبه نظامی( با توجه به وسعت جغرافیایی وسیعی که باید دفاع گردد) برای حفظ خود در یک نظام قبیله‌ای که توده‌ها دارای حق نمی‌باشند و حاکمیت مطلق است و دیگر نهادها  و منافع در ذیل آن معنا می‌یابند به رهبری عبدالعزیز به سوی آمریکا حرکت را آغاز نمود.

با در نظر گرفتن اینکه انگلستان پیشتازی و رهبری نظم جهانی را به آمریکا واگذار نموده بود و واشینگتن به نظر می‌رسید که تنها بازیگری است که همچنان ایستاده از جنگ دوم بیرون می‌آید برای عربستان سعودی محرز بود که باید به کدامین سمت حرکت نماید. عبدالعزیز به ملاقات فرانکلین روزولت بر  روی کشتی جنگی مستقر در کانال سوئز رفت و به دنبال آن اتحاد استراتژیک نفت در برابر امنیت شاکله یافت. سومین استراتژی تدوین گشته به وسیله‌ی خاندان سعود به صحنه آمد و مناسبات اساساً امنیتی برای تضمین بقای حکومت عربستان سعودی در برابر تضمین دسترسی بدون توقف به نفت، کالای کلیدی برای تداوم سرمایه‌داری جهانی شکل گرفت. رهبران عربستان سعودی به کاستی‌های ساختاری خود آگاهی کامل داشتند و از سوی دیگر به این نکته هم متوجه بودند که فاقد ابزارهای لازم برای از میان بردن ضعف‌های  بنیانی می‌باشند.

در یک جامعه سلسله مراتبی که ارزش‌های ذاتاً پوسیده مقبولیت اجتماعی و توده‌ای دارند و جایگاه‌ها تعیین کننده‌ی مناسبات اجتمایی می‌باشند پر واضح است که حاکمان تنها به بقای خود اندیشه کنند حتی اگر همراه با تداوم شیوه‌ های به غایت غیر پویای تاریخی هم باشند. به قدرت رسیدن جمال عبدالناصر و کنترل خیابان‌های جهان عرب به وسیله‌ی رهبرانی که پلکان رسیدن به قدرت سیاسی را تکیه بر عربیسم ایدئولوژیک زده یافته بودند جنگ سرد عربی را برای دهه‌ها هویت بخش مناسبات و تعا ملات خصمانه بین بازیگری در میان کشورهای عرب نمود. نوک تیز پیکان پان عربیسم به سوی عربستان سعودی به عنوان محافظه کارترین ساختار سیاسی که هویت ملی را فاقد و برخوردار از شاکله های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی  بود که به شدت با تحولات جهانی غیر همسو و تضاد داشت نشانه رفته بود. در کنار تهدید منطقه‌ای از سوی رهبران پان عرب، عربستان سعودی خود را در معرض تهدیدات برخاسته از ارزش ها ی کمونیسم جهانی به رهبری شوروی نیز می دید.

نگرش‌های انقلابی خشونت طلب که به هنجار مسلط در منطقه در تعارض با لیبرالیسم تبدیل شده بود پر واضح می نمود که محافظه کارترین، سنتی‌ترین و نزدیک‌ترین متحد منطقه ای سرمایه‌داری به رهبری آمریکا را در معرض تهدیدات مداوم و پر صلابت قرار دهد. پس از دهه ها رویارویی، تمامی رهبران پان عرب از صحنه‌ی خارج شدند، ایده های انقلابی به تحقیر گرفتار آمدند و شوروی در مقام وسیع‌ترین امپراطوری و رهبرانقلاب جها نی بعد از جنگ دوم سقوط را تجربه کرد. عربستان سعودی از میانه تمامی بحران‌های منطقه‌ای و جهانی جان  سالم به در برد و ساختار سیاسی حاکم موفق شد که حملات و تهدیدات سیاسی و اجتماعی را  که  از درون  و بیرون متوجه‌اش بود ند را پشت سر بگذارد و در جایگاه قدیمی‌ترین ساختار سیاسی در جهان عرب در آغازین قرن بیست و یکم به نقش آفرینی کنش گرایانه بپردازد. فهم دقیق مناسبات درون سرزمینی، درک درست معادلات قدرت در صحنه‌ی جهانی، معماری بقا را برای آل سعود در طی یکصد سال از زمان تاسیس عربستان سعودی رقم زده است.

انقلابیون طرفدار مسکو در سرزمین‌های عرب ، پان عرب‌های غرب ستیز و رهبران مستقر در ریاض همگی خشونت و به کارگیری زور به عنوان ابزار حکومت کردن و از سویی دیگر حقوق انسانی را حقیر شمردن به طور یکسان باور داشتند اما آنچه آنها را از یکدیگر متمایز می‌نمود نادیده انگاشتن ضعف‌ها واز سویی دیگر متورم ساختن توانمندی‌های در اختیار بود. آل سعود آگاه بود که حکمرانی در جامعه‌ ای را در اختیار دارد که بی بهره از هویت ملی می‌باشد و هویت‌های  تکه پاره قومی، قبیله‌ای و مذهبی متفاوت پیکره مناسبات اجتماعی را تشکیل می‌دهند. با وقوف به این واقعیت که توده‌ها پیش از آن غوطه‌ور در ارزش‌های عقب افتاده و غیر پویای سنتی هستند که ایده های حق محور را طلب کنند، از طریق اتحاد استراتژیک با رهبران وهابی و تقسیم قدرت سیاسی و اجتماعی حضور خود را بر سریر قدرت تضمین نمود.

با توجه به فهم این مهم بود که به دنبال اشغال ۱۰ روزه مسجد بزرگ مکه در سال ۱۹۷۹ به وسیله‌ی افراطیون مذهبی، سریعاً در راستای بر آوردن تقاضای رهبران وهابی، حکومت به تشدید اعمال اصول و مبانی وهابیت  همت  گماشت. همانگونه که رهبران سیاسی در ریاض بقای خود را وابسته به تعامل مثبت با  ساختار قدرت مذهبی یافتند و آن را برای تداوم ثبات داخلی محوری قلمداد کردند همچنین از آن میزان درایت برخوردار بودند که بدانند بیش از آن ناتوان از نقطه نظر نظامی، سیاسی و اقتصادی هستند که قادر باشند فشارهای کشورهای انقلابی عرب و متحدین شوروی در منطقه، در نهادهای بین المللی و مخالفت افکار عمومی  چپ جهان غرب را تاب بیاورند. وقوف به این أمور واقع بود که رهبران ریاض اتحاد استراتژیک و ترتیبات امنیتی با آمریکا به عنوان رهبر جهان غرب را برای خود اجتناب ناپذیر دیدند.

در سوی دیگر، مخالفان آل سعود و انقلابیون از جنس پان عرب و کمونیسم، کاستی‌های سیاسی، اقتصادی و نظامی خود را نادیده گرفتند با این تصور که انقلابی‌گری می‌تواند این ضعف ها را بپوشاند و تداوم حضور آنان در قدرت را مهیا سازد. شکست‌های تحقیرآمیز ارتش‌های  کشورهای انقلابی عرب در جنگ با متحد غیر عرب آمریکا و سرنوشت حقارت بار تهمتن های پان عرب از شمال آفریقا گرفته تا خلیج فارس نشان داد  همانطور که در خاورمیانه عربی خشونت و حذف مخالفان و منتقدان در درون سرزمین برای تداوم قدرت فردی ضروری است بقای حاکمیت هم تنها در صورتی تضمین می‌شود که سیاست به معنای فهم ترتیبات قدرت در صحنه‌ی جهانی وجود داشته باشد و بهره بردن از آن دنبال گردد. در اتحاد استراتژیک با آمریکا، عربستان سعودی به ضرورت قلت توانمندی‌ها و ظرفیت‌ها محققاً طرف سبک ترازو را به خود اختصاص داده  است.اما بنظر می رسد  که این اراده وجود دارد که در صورت ایجاد شرایط مناسب با توجه به معادلات جدید قدرت در صحنه جهانی می‌شود کفه‌ی ترازو را تراز نمود و به سوی وابستگی متقابل پیش رفت .

از میان رفتن انسجام در صحنه‌ی داخلی و افزایش تنش‌های میان حزبی که سیاست خارجی در واشینگتن را کاملا بی‌بهره از اجماع نظر ساخته و تصمیم ساختار سیاست خارجی آمریکا به اولویت بخشی به سیاست جا پای کوچکتر در خاورمیانه و احاله مسئولیت به متحدین، عربستان سعودی را متوجه ساخته است که می‌بایستی در عین حفظ اتحاد استراتژیک با آمریکا در میان بازیگران مطرح جهانی دوستانی برای خود بدست آورد تا قدرت مانور را در چانه‌زنی هایش با آمریکا در صورت پیش آمدن شرایط نامناسب به ضرورت الزامات داخلی در واشینگتن افزایش دهد. سیاست ولادیمیر پوتین در سوق دادن روسیه به تکیه بر منابع زیرزمینی بالاخص نفت و گاز برای تداوم حضور و نفوذ در منطقه‌ی جغرافیایی دور نزدیک که از نظر او محیط امنیتی و استراتژیک روسیه محسوب می‌شود این کشور را به شدت نیازمند  دوستی  وهمکاری  باعربستان سعودی به عنوان بزرگترین صادر کننده‌ی نفت جهان، برای تعیین قیمت این کالای ارزشمند با توجه به نیازهای روسیه نموده است. عربستان سعودی در اوپک پلاس با استفاده از جایگاه برتر در رابطه با تعیین قیمت و سقف تولید نفت، روسیه را به مدار همکاری مبتنی بر امتیاز دهی در صحنه‌ی جهانی و منطقه‌ای سوق داده است.

چین به عنوان بزرگترین مشتری نفت منطقه که در تلاش برای تامین نیازهای امنیتی و اقتصادی به حضور وسیع‌تر در خاورمیانه دست زده این فرصت را برای عربستان سعودی فراهم کرده که  باهمراهی در راستای توجه به ملاحظات چین در ابعاد مختلف، این کشور را مجبور به حرکت به موازات سیاست‌های ریاض نماید. با توجه به اشراف به شرایط حقارت بار داخلی آمریکا، وقوف به نیازهای وسیع اقتصادی روسیه که کاملاً وابسته به درآمدهای نفتی می‌باشد و جاه ‌طلبی‌های چین که ایجاد نظمی متفاوت در صحنه‌ی جهانی را خواهان است عربستان سعودی خود را در موقعیتی یافته که روابط استراتژیک با آمریکا را هویتی متناسب ‌تر با نیازهای ریاض ببخشد.

امروزه آمریکا در صحنه‌ جهانی وارد یک دوره‌ی طولانی رویارویی و رقابت با چین گشته است و به همین روی برای اینکه در خاورمیانه با بحرانهای کمتری روبرو گردد  تا بتواند منابع خود را متمرکز رقابت با چین نماید گریزی جز این ندارد که به خواستها و منافع ملی عربستان سعودی توجه فراوان تری مبذول بدارد. جو بایدن به این مهم توجه نکرد و در طول مبارزات انتخاباتی برای کسب مقام ریاست جمهوری در ۲۰۲۰ تحت فشار جناح پیشرو حزب دموکرات، دولت عربستان سعودی به زعامت بن سلمان را با لحنی غیر دیپلماتیک و غیر دوستانه تهدید نمود اما دوسال  بعد با افزایش قیمت نفت و بالا رفتن تورم  متوجه حماقت سیاسی و خبط  خود گردید و به ریاض سفر نمود و سعی کرد رهبران کلیدی‌ترین متحد عرب آمریکا در خاورمیانه را مطمئن از حمایت آمریکا گرداند.

عربستان سعودی با توجه جایگاه در حال رشد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی که در میان کشورهای عرب بدست آورده خود را در موقعیتی یافته که قادر است آمریکا را در مسیری سوق دهد که روابط دو کشور در شکل تراز تری به نفع ریاض پیش برود. عربستان سعودی کلیدی است که با در اختیار داشتن آن آمریکا می تواند بسیاری از قفل‌های منطقه را  باز کند. عربستان سعودی تنها کشور عرب با برخورداری از این ظرفیت است  که فضای تنفسی و مشروعیت را برای تل آویو متحد معظم آمریکا در میان اعراب فراهم کند. عربستان سعودی تنها بازیگر عربی است که می‌تواند نیاز آمریکا به تشکیل دو دولت را ممکن سازد . عربستان سعودی تنها بازیگر عربی است که از آن حجم از منابع مالی برخوردار می باشد که در عین تامین نیازهای توده‌های تحت حاکمیت از قبیل تحصیلات مجانی و حقوق‌های مکفی، به سرمایه‌گذاری در کشورهای منطقه اقدام نماید.

روابط آمریکا و عربستان سعودی که به دنبال کشف نفت در مناطق شرقی در ۱۹۳۸ ماهیت استراتژیک را به تدریج برخوردار شد و وابستگی میان دو سرزمین را به وجود آورد، امروزه به سوی وابستگی متقابل در حال حرکت است و این بازتاب دو واقعیت کلیدی باید دانسته شود. آمریکا جهانی را در برابر دارد که قدرت‌های مطرح آن دیگر اروپایی نمی‌باشند و در نتیجه باید در یک محیط متکثر بین‌المللی معادلات قدرت را مدیریت کند و از سویی دیگر عربستان سعودی هم این اعتماد به نفس را یافته است که منافع ملی خود را بر نیازهای آمریکا اولویت ببخشد و از ابزارهای در اختیار با درایت و کیاست که ریشه در عقلانیت قبیله‌ای آل‌سعود دارد به گونه‌ای بهره ببرد که بدون اینکه آمریکا تحت فشار بودن را احساس کند، روابط هویت وابستگی متقابل را بیابند. به همین روی است که ریاض خواهان تبصره مند کردن(استنتاج) استراتژی نفت در برابر امنیت امضا شده میان عبدالعزیز و فرانکلین روزولت و به عبارتی  طلب گر تعهداتی فراتر از نفت در مقابل امنیت می باشد.

عربستان سعودی این اصل بدیهی را با عملکرد خود در صحنه جهانی  محرز نموده که برای پوست کندن یک گربه راه های فراوان وجود دارند. عربستان سعودی نشان داده است که فهم مناسبات بین بازیگری  ودرایت ورزی در درک معادلات قدرت  در صحنه بین المللی  ایجاب می کند که به جای آویزان شدن از شاخ گاو (آمریکا)  باید به سینه های او چسبید و دوشید. درسی بزرگ  که دیگر کشور های منطقه برای درونی ساختن  آن  به ضرورت باید  در کلاس درس عربستان سعودی تلمذ کنند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *