مقالات اعضا

ریشه های بحران انسجام در جهان اسلام

 

دکتر احمدرضاطاهری- استاد دانشگاه و مدیر شعبه سیستان و بلوچستان انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا

در بررسی تعاملات بین‌المللی دنیای اسلام، یکی از مسایل مهمی که جلب توجه می‌کند ضعف انسجام میان کشورهای اسلامی در مقایسه با بلوک‌های همگرایی همچون اروپای غربی و آمریکای شمالی است. این در حالی است که جهان اسلام متشکل از حدود ۵۷ کشور و جمعیتی نزدیک به دو میلیارد نفر در سراسر جهان دارد.

واقعیت آن است که کشورهای اسلامی از همگرایی و همکاری مؤثر برخوردار نیستند. آشکارترین نمونه، مواضع پراکنده و منفعلانه آنان نسبت به بحران فلسطین است. در مواجه با این بحران یا بحران های دیگر نظیر توهین به مقدسات اسلامی، واکنش‌ جهان اسلام صرفا در حد بیانیه‌های محکومیت بوده و اقدامات مؤثری صورت نگرفته است. از این‌رو، این پرسش مطرح می‌شود که *چرا جهان اسلام عملا فاقد انسجام است؟*

پاسخ را می توان در سیاست یافت. ذات سیاست مبتنی بر منافع است؛ واقعیتی که هرچند ممکن است ناخوشایند باشد، اما نمی‌توان آن را انکار کرد. درک عمومی از واژه «منافع» اغلب با بار منفی همراه است. حال‌آنکه در منطق سیاست پیگیری منافع اجتناب‌ناپذیر است. این ویژگی، خوب یا بد، توصیفی از ماهیت واقعی سیاست است؛ ماهیتی که بعید به نظر می‌رسد دستخوش تغییر شود.

بنابراین، در تحلیل عدم انسجام جهان اسلام، نخست باید تضاد منافع را به‌عنوان علت اساسی شناخت. کشورهای اسلامی، همچون سایر کشورها، در پی تأمین منافع خود هستند. این منافع، در بسیاری از موارد، در تناقض با منافع جهان اسلام است. چرا که منافع هر یک از این کشورها یا برای طبقه حاکم است و یا در راستای امور ملت هایشان قرار دارد. بیشتر کشورهای اسلامی سیاست خود را بر اساس منافع طبقه حاکم تنظیم می‌کنند و تنها تعداد معدودی از آن‌ها تلاش دارند تا به منافع ملی توجه نشان دهند، آن هم البته اغلب با استانداردهای ضعیف.

کشورها با توجه به درک خود از منافع سیاسی، اقتصادی و امنیتی، روابط خارجی‌شان را شکل می‌دهند. برای مثال، امارات متحده عربی از بین آمریکا و افغانستان، بی‌تردید روابط با آمریکا را ترجیح می‌دهد. زیرا منافع سیاسی و اقتصادی اش در چنین ارتباطی تأمین می‌شود. این کشور نمی‌تواند یا نمی‌خواهد خود را با افغانستان—با وجود اشتراکات مذهبی—همسو کند، چراکه افغانستان بی‌ثبات، فاقد نفوذ بین‌المللی و درگیر بحران‌های داخلی است. همین منطق در رفتار عربستان سعودی نیز دیده می‌شود که برای تضمین بقای خود، نزدیکی به آمریکا را به همگرایی با کشوری چون ایران ترجیح می‌دهد. در خصوص بحران فلسطین نیز اکثر کشورهای اسلامی به بیانیه‌های نمایشی و سیاسی بسنده کرده‌اند و اقدام عملی در حمایت از فلسطین انجام نداده‌اند.

نگارنده بر این باور است که بسیاری از کشورهای اسلامی، به‌ویژه حوزه خلیج فارس، به‌خوبی دریافته‌اند که احتمال تهدید بقای سیاسی‌شان از سوی قدرت‌های غربی بیشتر است تا کشورهای اسلامی. بنابراین، سیاست خارجی آن‌ها نه بر اساس همبستگی اسلامی، بلکه بر پایه منافع ژئوپلیتیک و ملاحظات امنیتی تنظیم می‌شود. این کشورها از طریق اتحاد با قدرت های جهانی، بقای سیاسی خود را حفظ می کنند،‌ اما در عین حال، با سایر کشورهای اسلامی نیز روابط خوبی برقرار می‌کنند. به‌عبارتی، با اتخاذ رویکردی هوشمندانه، “دوست را نزدیک و دشمن را نزدیک‌تر” نگه می‌دارند تا نوعی تعادل و موازنه در روابط منطقه‌ای و بین‌المللی خود ایجاد کنند.

بنظرم کشورهای عربی حوزه خلیج فارس همچنین متوجه هستند که حتی در صورت تحقق انسجام میان خود و جهان اسلام، آن‌ها توان مقابله با تهدیدات احتمالی غرب را نخواهند داشت، چرا که آنها سازوکار مقابله با قدرتهای غربی را ندارند. از این‌رو، هر یک به‌دنبال تأمین منافع خود است و این منافع را امروز در همکاری و همگرایی با قدرت‌هایی چون آمریکا تعریف می‌کنند. به عبارت روشن تر، برای اکثر رهبران عرب جهان اسلام، منافع و ملاحظات سیاسی بر منافع و ارزش‌های دینی اولویت یافته‌ است.

اگر کمی به تاریخ بازگردیم، این وضعیت بهتر قابل درک خواهد بود. پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، قدرت‌های استعماری—به‌ویژه بریتانیا و فرانسه—خاورمیانه را میان خود تقسیم کردند. در میانه دهه ۱۹۲۰ میلادی، بریتانیا و فرانسه عملاً کنترل خاورمیانه را در دست گرفتند و با ترسیم مرزهای مصنوعی و تأسیس دولت‌های دست‌نشانده، ساختار سیاسی جدیدی را در منطقه ایجاد کردند. از همان ابتدا، تدوین قانون اساسی، نوع حکومت و سیاست خارجی این کشورها تحت هدایت و نظارت غرب شکل گرفت و این رویکرد تا به امروز نیز کم و بیش ادامه یافته است. حتی در سال‌های بعد، بریتانیا و فرانسه با همراهی آمریکا، نقش مؤثری در چگونگی بهره‌برداری از منابع طبیعی کشورهای تازه تاسیس منطقه ایفا می کردند. در چنین بستری است که استقلال در تصمیم‌گیری برای کشورهای اسلامی (عربی)، به‌ویژه در حوزه سیاست خارجی، عملاً دشوار شده است، چراکه منافع آن‌ها هم‌راستا با منافع قدرت‌های غربی تعریف شده است.

گذشته از آن، هم‌زمان با شکل‌گیری دولت‌های جدید، اسلام‌گرایی جای خود را به ملی‌گرایی (البته بیشتر در معنای ناقص آن) داد. این جایگزینی باعث شده تا نوعی گسست میان کشورهای اسلامی پدید آید؛ گسستی که به‌ویژه در مواجه با مسائل کلان جهان اسلام خود را به‌وضوح نشان می‌دهد.

علاوه بر این عوامل، مجموعه‌ای از مسائل دیگر نیز وجود دارد که در مرحله دوم قرار می گیرند، مثلا: تنش و تفرقه مذهبی و قومی، ضعف در تربیت نیروی انسانی، بحران های سیاسی و اقتصادی، و فقدان نهادهای مؤثر فراگیر در سطح جهان اسلام. لازم به ذکر است که پس از روی کار آمدن دست نشانده های قدرت های غربی در کشورهای تازه‌ تأسیس منطقه، رهبران این کشورها برای تثبیت موقعیت خود در برابر اعتراضات مردمی یا گروه‌های مخالف، ناگزیر به سرکوب مخالفان روی می آوردند. لذا بخش قابل‌توجهی از منابع و هزینه‌ها صرف اقدامات امنیتی و نظامی می شد. در نتیجه، فرصت و انرژی کافی برای سرمایه‌گذاری در آموزش و تربیت نیروی انسانی و توسعه اقتصادی و سیاسی فراهم نمی شد.

حال این سوال مطرح است که *برای خروج از این وضعیت و نائل شدن به انسجام جهان اسلام چه باید کرد؟* پیش از هر اقدامی باید به ریشه اصلی این مسئله یعنی وابستگی سیاسی و ساختاری به غرب توجه کرد؛ بحرانی که حل آن تنها در پرتو تحولات جهانی ممکن خواهد بود. زمانی می‌توان به استقلال واقعی کشورهای اسلامی امیدوار بود که جایگاه قدرت‌های مسلط در نظام بین‌الملل تضعیف شود، البته مشروط بر اینکه جهان اسلام ظرفیت پر کردن این خلأ قدرت را داشته باشد. امری که در ساختار فعلی بسیار بعید به نظر می‌رسد.

با این حال، این به معنای انفعال نیست. حتی در شرایط کنونی نیز اقدامات مؤثر می‌تواند زمینه‌ساز اصلاحات باشد؛ اگرچه تحقق آن‌ها مستلزم اراده‌ای جدی است. سه راهکار اساسی باید به‌صورت هم‌زمان مدنظر قرار گیرد.

یک، سرمایه‌گذاری بلندمدت و نظام‌مند بر نیروی انسانی کارآمد بطوری که این فرآیند موجب حضور فعال نخبگان علمی و اجرایی شود. این پیش‌نیاز هر تحول پایدار است و می‌تواند قدرت جهان اسلام را بازسازی کند.

دو، نظام‌های حکمرانی می بایست مبتنی بر شایسته‌سالاری، شفافیت و قانون‌مداری باشند. در این صورت قدرت سیاسی در انحصار فرد یا گروه خاصی قرار نمی گیرد و تکثرگرایی سیاسی بوجود می آید که در نتیجه شاهد چرخش قدرت به طور منظم و مؤثر خواهیم بود.

سه، به یک ایدئولوژی کارآمد نیاز است که بتواند جهان اسلام را بسیج نماید تا به‌عنوان یک نیروی محرکه‌ عمل کند. اگرچه اسلام‌گرایی به‌عنوان یک ایدئولوژی، در هم‌گرایی جهان اسلام نقش داشته، اما نباید از نظر دور داشت که عوامل و عناصر متعدد داخلی و خارجی، آگاهانه یا غیر آگاهانه، ضربات سنگینی بر پیکره این همبستگی وارد کرده‌اند؛ به‌گونه‌ای که امروز گردهم‌آوردن امت اسلامی با مشکل مواجه شده است. لذا، برای انسجام جهان اسلام همگرایی و اتحاد میان سیاستمداران برجسته، رهبران دینی و نظریه‌پردازان ضرورتی انکارناپذیر است.

هر یک از کشورهای اسلامی، پیش از رسیدن به انسجام اسلامی، نیازمند توسعه در ابعاد مختلف هستند تا به اقتدار درونی دست یابند. تنها در پرتو چنین اقتداری است که می‌توان در مراحل بعدی به همگرایی جهانی اندیشید. ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *