دکتر حسین دهشیار مدیر دپارتمان آمریکا انجمن ایرانی مطالعات غرب آسیا

برای واکاوی هر پدیده ای به ضرورت به یکی از چارچوب های معطوف به تفسیر، تحلیل و یا توصیف باید نگاه را متوجه کرد. تفسیر تاکید بر تنیدگی و تاثیر متقابل دارد و تحلیل تمرکز را بر تقدم و تاخر میگذارد در حالیکه توصیف، ردیف کردن عناصر حیات بخش پدیدار را در دستور کار دارد.
ماهیت تاریخی، جوهره ارزشی وخصلت پیشا روشنگری حیات در خاورمیانه همگی نگاه را معطوف به یک امر واقع واحد میکند. پر واضح است که بر اساس پیش فرض ها، اصول، مبانی و گزاره ها الگوهای تئوریک که بکار گرفته میشوند جهت گیری تفسیرها، تحلیل ها و توصیف ها متفاوت باشند. اما آنچه در نهایت، تمامی قالب های نظری با وجود تفاوت های شاکلهای که به آنها جایگاه میبخشد در مورد آن اجماع نظر دارند، اصالت همه گیر وهمه جانبه پارادوکس پدیده تحول در منطقه است.
در یک بیان قابل فهم این بدان معناست که هر چه بیشتر از تحول صحبت شود و فزونترین اقدامات و فعالیت ها در این مسیر انجام گیرد پرتوافکنی و جلوه گری ساختارها و ارزشهای مستقر تاریخی وسیعتر و عمیقتر جلوه میکنند. این یعنی تحول در خاورمیانه چیزی فراتر از این پهلو به آن پهلو غلتیدن نباید ترسیم گردد.
دریک فهم مارکسیستی ویا لیبرال، تحول به معنای ریل گذاری برای حرکت به سوی آینده قلمداد میگردد. اما فهم واستنباط از تحول در خاورمیانه بر این اندیشه استوار است که نهاد ها وارزشهای مستقر از نو بسته بندی گردند وباز تعریفی بیابند که تامین کننده منافع، خواستها، ترجیعات ومعیارهای ساختار قدرت سیاسی ویا گروهای مسلط واپس گرا باشند.
در شرایطی هم که جابجایی نظام سیاسی انجام میگیرد ماهیت سلسله مراتبی رابطه حکومت ومردم، وظیفه مندی توده ها در قبال حاکمان، تعریف حقیرانه از حقوق انسانی و وعدم رویت مولفه های مدنی به عنوان اصول نظم دهنده مناسبات، همچنان تداوم می یابند. تحول در شکل حداقلی متوجه تغییری است که از کمترین عمق و گستردگی بر خوردار استو تنها حرکت از یک حالت به حالت دیگر را در بر می گیرد. این دقیقاً هما ن کاری است که چراغ راهنمایی و رانندگی انجام می دهد .
در یک فراگرد مکانیکی از یک رنگ به رنگ دیگر تغییر حاصل میشود بدون اینکه در ماهیت شرایط ، دگرکونی حادث گردد. در شکل حداکثری، تحول به معنای دگرگونی در جوهره و بنیان ارزشها و نهاد ها استکه از نظر کیفی و کمی جابجایی عمیق و گسترده صورت می گیرد. پس وقتی از تحول صحبت میکنیم ، ابتدا باید مشخص کنیم منظور تغییر یا دگرگونی است.
از زمان فروپاشی عثمانی تا کنون باید تمامی اقدامات تحول خواهانه در خا ور میانه را در تعریف حداقلی (تغییر) قواره بندی و ارزیابی کرد. از این طریق حال قابل فهم می گردد که چرا با وجود تمامی تحولات در بیش از یکصد سال اخیر در همچنان بر همان پاشنه همیشگی می چرخد. در این مدت اصول نظم دهنده تاریخی بوسیله صاحبان قدرت و ثروت به اسم تحول زر اندود شده و تودههای نا آشنا به حقوق بدیهی و طبیعی خود هم هلهله کشان در خیابانها پذیرای کذب گشته اند.
به جهت همین نگاه قهقرایی در نظام زیستی خاور میانه است که درون زایی (تحول) از نوع مخدوش آن حاکم و برونزایی (بهره بردن از دستاوردهای دیگر جوامع) رویت پذیر نبوده است. درون زایی مخدوش (تحول به معنای تغییر) از بطن عدم تعامل سازنده و بده بستان متقابل با فرای سرزمین حادث می شود. در حالیکه درون زایی پویا ( تحول در کسوت دگرگونی) چون تاکید بر بهینه سازی دادههای معنایی و مادی داخلی در عین تعامل سازنده با جهان بیرونی دارد به فرای سرزمین می نگرد و دستاوردهای ارزشی ومدنی را مورد توجه و اولویت قرار می دهد. اما درون زایی مخدوش چون هدفش تداوم نگاه قهقرایی است پیشرفت های فلسفی، عقلی ومدنی فرا سرزمینی را خطر ترسیم می سازد وآنها را نفی کرده و تنها به تحولات فنی را توجه میکند.
اینکه چرا بسیاری از نهادها ( پارلمان، دادگستری) وارزشهای (حقوق طبیعی) دوران پسا روشنگری در کثیری از کشورهای خاور میانه به هیچ روی کارآمد نیستند واساساً شباهت ماهوی به الگوی اصلی ندارند را باید در این واقعیت جستجو کرد که مظروب وارد شده وکپی گشته به جهت ملاحظات حاکمیتی، تهی از محتوای اصلی شده و جایگزین با محتوایی می شود که بازتاب سیستم زیستی قدرت نواز و انسان ستیز مستقر است.
درون زایی هنگامی تحول در معنای اجتماعی و مدنی را فرصت پرورش و پردازش می یابد که ارتباط تنگاتنگ متقابل را با سیر تحولات در گستره گیتی ودیگر تمدنها یک الزام ترسیم کند. این بدان معناست که الزامات داخلی، محور اصلی شکل دهنده ماهیت ومسیر تحولات در جامعه می گردد هر چند که استحکام بخشی به آنها نقب زدن به تونل تحول خواهی در دیگر جوامع را نیز طلب می کند.
در صورت توجه به این واقعیات است که ظرف (فرم) و محتوا (جوهره) نزدیکی انتخابی می یابند و چسبندگی بوجود می آید. برون زایی مخدوش که در بسیاری از سر زمین های خاور میانه حاکم است به جهت بری بودن از ماهیت اجتماعی به شدت حاکمیت محور است و به همین روی اگر تحولی هم صورت بگیرد به هیچ روی ارتقاء اجتماعی را برای تو ده ها رقم نمی زند و تنها استعداد سلطه پذیری آنان را تشدید می کند.
با وقوف به این نکات سمنت شده تاریخی است که متوجه می شویم که چرا مفهوم سازی جمهوریت افلاطون در سوریه بشار اسد همانقدر بی معنا جلوه می کند که صحبت از اصالت حاکمیت پارلمانی جان لاک در مصر سیسی بشود.
در یک قالب بندی فلسفی وتک انگاری تاریخی اینکه چرا تحول درخاورمیانه راه گشای آینده نبوده بلکه تنها نهادها وارزشهای حاکمیتی و یا مفاهیم مستقر تاریخی را تنها در بسته بندی زراندود ارائه می کند و تلاش را بر باز تعریف آنها متمرکز میکند باید توجه را معطوف به تمایز میان علل حقیقی و علل طبیعی نمو د. در جوامع غوطه ور در عصر پسا عقلا نیت، علل حقیقی تحول ملاحظات نیروهای اجتماعی و اندیشه ورزی چالشی بخش هایی از جامعه است که به موازات خود شاهد پذیرش ساختار سیاسی و همراهی او با آن می گردد.
در اینجا علت طبیعی را باید سنجیدگی حاکمیت وارزیابی متناسب او و در کنار آن خواست نیروهای اجتماعی ذکر کرد. اینکه چرا تحول در این جوامع مسیر آینده را برای شهروندان امیدوار کننده و آنان را خواهان تداوم تحولات می نماید را باید در تنیدگی این دو علت یافت. در خاورمیانه بطور کلی علل حقیقی و طبیعی به هیچ روی لازم وملزوم یکدیگر نمی باشند چرا که منطق متفاوت را دارا هستند. علت حقیقی تحول، ملاحظات گروههای صاحب قدرت ودنباله روهای آنان است.
هر زمان آنان احساس کنند که برای حفظ خود و بقای نهادها و ارزشهای مستقر نیاز است که تغییری حاصل شود که مبتنی بر تداوم واستحکام بخشی به محتوای قدیمی با مظروب جدید باشد شاهد خواهیم بود که تحول شکل بگیرد که در بسیاری از مواقع هم حضور توده ها در خیابانها استقرار آن را نهایی میسازد. پس می توان بیان داشت که علت حقیقی تحول در این سرزمین ها خواست حاکمیت و یا گروههای تاریخی واپس گرا است که در بسیاری از مواقع با همراهی کنشگرایانه و یا انفعالی توده ها که در نقش علت طبیعی تحولات ظاهر می شوند پیاده می گردد.
در اینجا هیچگونه تنیدگی میان جامعه و ساختار قدرت وجود ندارد. این یعنی اینکه علل طبیعی و حقیقی از هم منفک هستند وهر کدام منطق خاص خود را دارند و فاقد هر گونه سنخیتی می باشند. توده ها در جایگاه علت طبیعی را باید ابزاری ترسیم ساخت که ساختارهای قدرت مستقر برای حفظ منافع و موقعیت خود مورد بهره برداری قرار می دهند. در واقع توده ها را باید پیاده نظام سلطه گران و بدون استقلال عمل ترسیم ساخت.
تحول در شکل تغییر حتی اگر در بعضی از مواقع از ظرفیت های اجتماعی قابل توجهی هم برخوردار باشد به این دلیل فرصت تجلی مییابد که صاحبان واقعی قدرت حضور پر رنگ تودهها در خیابانها را همسو با ملاحظات قدرت محور خود مییابند. بنابر این ممکن است یک جریان تحول خواه با ماهیت قهقرایی توده های فراوانی را به خیابانها بکشاند و خصلت اجتماعی به حرکت ببخشد بدون اینکه ارتقاء مدنی و تجلی حقوق انسانی را بدنبال داشته باشد. به همین روی می توان درک کرد که چرا حاکمیت مستقر بعد از دهه ها که از استقرار بسیاری از نهادها و ارزشهای متحول شده می گذرد می تواند آنها را به راحتی و بدون مخالفت جدی از سوی توده ها ملغی سازد.
پس جای تعجب ندارد که شاهد آن باشیم اصلاحات آتاتورک که آنها را شاید بتوان تنها دگرگونیهای نسبتاً موفق درخاورمیانه نام برد با به قدرت رسیدن رجب طیب اردوغان گرفتار چالش شوند. بنابراین نگاهی ژرف به منطق تحول در هر دو سطح جامعه و حاکمیت در خاور میانه پرواضح می سازد که بدون توجه به شکل ظاهری بسیاری از تحولات که توده ها را پرچمدار می سازد باید گفت در پس علت طبیعی ضروری است به تعیین کنندگی علت حقیقی توجه کرد که راهنمای مناسبی برای این است که درک کنیم چرا مقوله تحول در این جغرافیا به شدت متکی به ملاحظات حاکمیتی و جوهره اجتماعی در معنای کنشگری آگاهانه حق محور شهروندی را ندارد. به همین روی تحول در این منطقه باید ترسیم شود: نقطه سر خط.
بدنبال سقوط امپراطوری عثمانی وپا گرفتن سرزمین های عربی در قالب کشورهای مستقل بیمعناترین، بیقوارهترین و بیمحتواترین پدیده درجغرافیای خاورمیانه را محققاً باید پدیده تحول دانست. تحول در طول بیش از یکصد سال اخیر در این منطقه چیزی فراتر از غلتیدن از این پهلو به آن پهلو نبوده است .
بدنبال شکل گرفتن هر تحولی با وجود هزینه های فراوان انسانی دوباره شاهد استقرار و تکرار ارزش ها و نهادهای نا کار آمد تاریخی در بسته بندی جدید بوده ایم. تجربه بی قواره تحول در کلان ترین شکل آن در دوران پسا فرو پاشی عثمانی از سرزمینی آغاز شد که با وجود اینکه از سال ۱۵۱۷ زیر سلطه عثمانی قرار گرفت استعمار اروپایی را در سال ۱۷۹۸ با ورود سربازان ناپلئون و به دنبال آن سلطه انگلستان تجربه کرد. بیرق تحول خواهی تحت لوای ملی گرایی، سوسیالیسم عربی واستعمار ستیزی بوسیله جنبش افسران آزاد با سر نگون کردن نظام سیاسی سلطنت کلید خورد.
آنچه تحول یافت جایگزینی خود کامگی فردی فاروق در هیبت استبداد سنتی با یکه تازی فردی جمال عبدالناصر در شکل اقتدار گرایی مدرن و سر کوبی ریشه های اخوانی به شکلی هدفمند تر و خشن تر بود. نظامیان مصری در جها ن عرب برای اولین بار نشان دادند که استقرارفضای تمامیت خواه در کسوت توده محوری بسیار کارآمدتر برای سلطه حاکمیت و فراوان کم هزینه تر برای مدیریت توده ها است.
سیاستمداران ونظامیان قدرت طلب در جهان عرب با توجه به تجربه مصر متوجه شدند که نباید از مقوله تحول، هراسی به دل راه داد بلکه می توان آن را به گونه ای چارچوب بخشید که استحکام بخشی حاکمیت حق ستیز وخفقان محور را هویت دهد. نظامیان متمایل به حزب بعث در سوریه با الهام از تجربه مصر در سال ۱۹۶۴ عملاً کنترل کشور را در اختیار گرفتند وبا محوریت بخشیدن به ایدئولوژی حاکمیت محور مبتنی بر تحمیق توده ها، خیا بان ها را مسلط شدند.
خفقانی فزونتر و حقارت انسانی واجتماعی وسیع تر وعمیق تر به صحنه آمد که تجلی آن با به قدرت رسیدن حافظ اسد در سال ۱۹۷۰ صلابت یافت. مسیری که برای شکل گرفتن تحول در عراق طی شد را محققاً باید خونبارترین در میان سر زمین هایی قلمداد کرد که نظامیان با بدست گرفتن قدرت، تمامیت خواهی همراه با بسیج توده ها را تحول ترسیم ساختند.
نظام سلطنتی با کشتار از میان رفت و برای اینکه توده ها متوجه باشند که باید همیشه از حکومت ترسید جنازه عبدالکریم قاسم هم برای چند دقیقه در تلویز یون به نمایش گذاشته شد. صدام حسین هم برای اینکه توهم تحول را همچنان زنده نگه دارد تنها راه ممکن را در بر جسته ساختن دو گانگی عرب و عجم یافت.
نظامیان در لیبی به رهبری معمر قذافی متوجه شدند که می توان اقتدار گرایی را تداوم داد به شرطی که در قالبی توده پسند ارائه شود او به دنبال سرنگونی ادریس وغرق در دلارهای نفتی که از سال ۱۹۵۹ بدنبال کشف نفت دست یافتنی گشت با استناد به اصول کتاب سبز، نداشتن بهره مندی از زیست انسانی مبتنی بر حقوق طبیعی را برای توده ها روز مرگی داد و برای بیش از چهار دهه توهم تحول، اساس حکمرانی برای آخرین سر دمدار پان عربیسم قرار گرفت.
این چهار کشور برای بیش از چهل سال به شکل های مختلف و میزان های متفاوت سمبل تحول خواهی در نزد توده ها و روشنفکران بی بهره از عقلانیت حق محور بودند. خونبارترین کشتار توده ها، بیشترین میزان اعدام های مخالفان سیاسی، غیر عادلانه ترین شکل تقسیم ثروت و حقارت بارترین تجلی از زیست انسانی در سر زمین هایی فرصت ظهور یافتند که الگوی تحول خواهی و توده نوازی محسوب می شوند. تحول خواهی نیاز طبیعی انسان باید قلمداد شود. اما آنچه این خواست را در خاورمیانه ماهیتی متفاوت از دیگر سر زمین ها اعطاء می کند این واقعیت است که تحول خواهی در این جغرافیا بر خاسته از خرد خام بوده وکوچکترین بهره ای از خرد زمینی ( انسان کنشگر در جایگاه آغاز و غایت) نبرده است.
جهت ارجاع علمی: حسین دهشیار، «خاورمیانه و تحول: نقطه سرخط» تاریخ انتشار در سایت انجمن: ۱۴۰۳/۸/۱۸
مثل همیشه از دیدگاه ریز بین و علمی دکتر استفاده کردم ممنون